براي نازنينترين وجود زندگيم
براي بيماري او
سخت نگرانم و آشفته
با اميدي سترگ در دلم
براي بهتر شدن اين خوب خوب زندگيم
اينجا نوشته هايي تنهايي باهار است که روزي گذارش به اخترک ب-612 افتاده است
بارقهاي از توبارگي در مذاق اشتياقم تراويد تو را و هر چه شبيه توست در يکتايي حضورت خلاصه ميکنم زن را و هر چه شبيه توست. تا بر عرياني عصيان فريب پردهاي به ضخامت درستکرداي بکشم. حاشا بر اين فراموشي عميق!
عشق، سر از هوس شستن است. سر به سقف کوتاه آرزوهاي دست نيافتني ساييدن قانع نشدن به فلسفه زندهگي نسلها و دست نيافتن به عرفان وجود تو سرگرداني ابدي ميان تو و بودن و گذر عمر
براي غمهايت امروز گريستم و چه سخت باوري است که باور کردهام که انسان هر چه پر دردتر، بزرگتر و چه دردي زيباتر و بايستهتر از دردهاي تو براي من و چه اشکي صادقانهتر از اشکهاي من براي تو اينچنين است که من با درد تو بزرگ ميشوم و دردهايت روحم را صيقل ميدهد و دردهايت ميشود من و من واقعيتي نيستم جز دردهاي ماندگار تو
آن روز که آن روسري قرمزت را پوشيده بودي داشتم فکر ميکردم که بعضي از دخترها با روسري خوشگلترند و بعضي بيروسري، تو اما از آنهايي بودي که هم با روسري زيبا بودي و هم بي روسري. اولين بار که موهاي کوتاهت را را ديدم، دوباره باز زيباييت را تحسين کردم اين موضوع روسري و اين حجاب اجباري گاهي ذهنم را مشغول ميکند. گاه زيبايي عميقي که ميتواند با رنگ و انحنا آراسته شود، بايد به دوده اجبار، اندود شود و آنگاه که حجاب آزادانه، ترسيم انديشهها و باورهاي زيباي زني است، به فسيل عادت گرفتار. همچون لختي موهاي بلند زيبا رعنايي در باد، آزاد انديشيدن را دوست دارم، خواه خورشيد وار، نور زيبايي به جهان تفکر پاشيدن و خواه شبي تاريک، توام با سکوت. اين چنين پنهان از دگران سحر و شب هر دو در بودنشان آزادند.
ساده صميمتي است ميان انديشههايم
اين روزها چون باراني که بر خاک آلود صورت تو ميبارد
و اشکهايي از جنس بلوغ را
در انحناي جنسيت باور ميکند.
وحشيانه اندوه را در حجم حجاب دخترک ميديدم و آزادانه عصيان را در لختترين اندامش جذر و مد انديشههاي پرواز در تضاد عشق، آزادي و تنهايي