Friday، October 30، 2009

براي وجودم

اين روزهاي سخت پر التهاب و پر اميد 
براي نازنين‌ترين وجود زندگيم 
براي بيماري او 
سخت نگرانم و آشفته 
با  اميدي سترگ در دلم 
براي به‌تر شدن اين خوب خوب زندگيم


Tuesday، October 20، 2009

فراموشي

بارقه‌اي از توبارگي در مذاق اشتياقم تراويد

تو را

و هر چه شبيه توست

در يکتايي حضورت خلاصه مي‌کنم


 

زن را

و هر چه شبيه توست.


 

تا بر عرياني عصيان فريب

پرده‌اي به ضخامت درست‌کرداي بکشم.


 

حاشا بر اين فراموشي عميق!


 

Thursday، October 15، 2009

يک جمله

ظاهر آدم‌ها اصلا باطن آن‌ها را مشخص نمي‌کند.

Tuesday، September 29، 2009

ماندگار

از دوست به يادگار دردي دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم


 

Thursday، September 17، 2009

عشق

عشق، سر از هوس شستن است.

سر به سقف کوتاه آرزوهاي دست نيافتني ساييدن


 

قانع نشدن به فلسفه زنده‌گي نسل‌ها

و دست نيافتن به عرفان وجود تو


 

سرگرداني ابدي ميان تو و بودن و گذر عمر

Sunday، September 13، 2009

من درد توام

براي غم‌هايت امروز گريستم و چه سخت باوري است که باور کرده‌ام که انسان هر چه پر دردتر، بزرگتر و چه دردي زيباتر و بايسته‌تر از دردهاي تو براي من و چه اشکي صادقانه‌تر از اشکهاي من براي تو

اين‌چنين است که من با درد تو بزرگ مي‌شوم و دردهايت روحم را صيقل مي‌دهد و دردهايت مي‌شود من و من واقعيتي نيستم جز دردهاي ماندگار تو

Monday، September 07، 2009

آن روز که آن روسري قرمزت را پوشيده بودي داشتم فکر مي‌کردم که بعضي از دخترها با روسري خوشگل‌ترند و بعضي بي‌روسري، تو اما از آنهايي بودي که هم با روسري زيبا بودي و هم بي روسري. اولين بار که موهاي کوتاهت را را ديدم، دوباره باز زيباييت را تحسين کردم

اين موضوع روسري و اين حجاب اجباري گاهي ذهنم را مشغول مي‌کند. گاه زيبايي عميقي که مي‌تواند با رنگ و انحنا آراسته شود، بايد به دوده اجبار، اندود شود و آنگاه که حجاب آزادانه، ترسيم انديشه‌ها و باورهاي زيباي زني است، به فسيل عادت گرفتار.

همچون لختي موهاي بلند زيبا رعنايي در باد، آزاد انديشيدن را دوست دارم، خواه خورشيد وار، نور زيبايي به جهان تفکر پاشيدن و خواه شبي تاريک، توام با سکوت. اين چنين پنهان از دگران

سحر و شب هر دو در بودنشان آزادند.

Tuesday، August 11، 2009

بلوغ

ساده صميمتي است ميان انديشه‌هايم
اين روزها چون باراني که بر خاک آلود صورت تو مي‌بارد
و اشکهايي از جنس بلوغ را
در انحناي جنسيت باور مي‌کند.

Thursday، July 30، 2009

مهاجرت

وحشيانه اندوه را در حجم حجاب دخترک مي‌ديدم

و آزادانه عصيان را در لخت‌ترين اندامش

جذر و مد انديشه‌هاي پرواز

در تضاد عشق، آزادي و تنهايي

Saturday، July 04، 2009

درد اطراف

امروز در شرکت بچه‌ها آهنگ شادگذاشتند

چقدر چسبيد به من

زماني که فراموش کرده بودم دردهاي بزرگ جامعه اطراف را