Thursday، February 04، 2010

باران گرفته بود

باران تندي گرفته بود ‏
و من که هميشه عاشق زیر باران رفتن بودم،
واهمه داشتم
که کت شلوار و کيف گران‌قيمتي که همراه دارم خيس نشنوند.‏
تاکسي دربست گرفتم که خيس نشوم
از خودم بدم آمد. ‏
به آقا سرخ‌روي شکم‌گنده شدن نزديک شده بودم. ‏
امروز هم باران تندي مي‌باريد
و من ‏
بي آن‌که خيس شوم به بهـ.... آمدم
در وسوسه انديشه‌هاي غريزي خودم...‏
دلم براي خودم تنگ شده است.

Thursday، January 28، 2010

خواب تو

ديشب تا صبح خواب تو را مي‌ديدم. بي هيچ استعاره و يا شعري اين را مي‌نويسم. بدور از پيچيدگي‌هاي زباني و ادبي. در نهایت سادگي
به راستي دلم براي تو تنگ شده است و تو هيچ گاه نمي خواهی باور کني.
به راستي تمام خريت من اين است.

Wednesday، January 13، 2010

گناه نسيم

بگذار که نسيم در کنج احساس تو با گونه‌هايت هم‌آغوشي کند
اين پنهان‌ترين گناهي است که اشک‌هايت آن را خواهند شست

Sunday، January 03، 2010

ديباچه‌اي از درد بر نوشته‌اي نا تمام

اين نوشته را تابستان پارسال نوشتم. امروز دفتري را که به بهانه اين نوشته خريده بودم باز کردم تا به جبران اين روزها، اين روزها که پر دردم و بي‌نوشته، خسته‌ام و گسيخته و در ميان دست و پا زدن براي بودن دوباره، گريز يافتن از دگرديسي احساس به غريزه. تا به جبران اين روزها بنويسم.

اين روزها که عشق مفهوم تهي خشک‌سالي عاطفه مي‌دهد و مرگ از در و ديوار شهر جوانه مي‌زند و تو در مه‌آلود توهم وفاداري، غريزه‌اي را که به وفا، در وفات بــود، به بغض، هستي دادي.

اين روزهاي‌ تهي‌سالي باور، که مردمان سرزمينم آواره خونند و من آوازه خوان درد. و تو، همسان آن زنانگي تنها که نماد جنسيت را بر کاغذ تنهايي، به‌ آب‌ و رنگ رونق دادي تا نيلوفر عشق برويد بر اين برکه رنگ.

اين روزهاي تنهايي و تمناي توامان وجود تو، افراط زنانگي تو در خنياگري غم. شب‌ناک نا‌وجودي من. در هوس‌ناي احساس حساسيت گياه به روزني از نور، اصطکاک مضحک ابر و باران در عبور عبوديت.

اين احساس سخت که به سادگي اشک و لبخند وجودم را تسخير کرده‌است.


 

خيلي وقت است که روي کاغذ ننوشته‌ام، چيزي حدود نه يا ده سال. امشب در اين فرصت گذار يک‌ساعته‌اي که داشتم، چنان هوس نوشتن در دلم وزيد که بي‌درنگ دفتر خريدم براي نوشتن. خيلي وقت بود تهران نبودم، نمي‌دانم چقدر؟! اين روزها که بيشتر تهران مي‌آيم کمتر تهران هستم. دلم تنگ مي‌شود. اين‌جا هزار شهر است. وقتي مي‌روي در اطراف گلوبندک و بازار، آدم‌ها واقعي هستند. خودشان هستند که به عرياني، خستگي بر پيشاني آن‌ها نقش بسته‌است. از نظر ذهني با آن‌ها رابطه بهتري دارم، همان آقارضاي1 کفاش که وقتي کفش‌هايم را واکس مي‌زند دوست دارم اين ايستادن و واکس زدن ساعت‌ها طول بکشد و آرام بر صورت خسته و پر غم او بغض کنم و آرام قطره قطره بگريم، برايم از کرورها آقا شکم‌گتده سرخ‌رو ارزشمند‌تر است. نمي‌دانم چرا احساس مي‌کنم که در جواني در روستايشان عاشق دختر کدخدا بوده و بر اساس سرنوشت محتوم همه عشق‌ها که يا نرسيدن است و يا دير رسيدن، حالا آن عشق در ذره ذره وجودش ريشه دوانده و با عشق، سطح مشکي زندگي را به رويه خاک‌آلود و رنگ و رو ورفته کفش‌هايم مي‌سايد.

1-اطراف شهرداري و خيابان بهشت دو تا کفاش هستند که اسم يکي را گذاشته‌ام آقارضا (همان‌که دوستش دارم و اعتقاد دارم که روزي که او کفش‌هايم را واکس مي‌زند برايم شگون دارد) و ديگري که چشم‌‌هاي سبز دارد و اسمش را گذاشته‌ام آقا ذبيح. از آنها بازهم خواهم نوشت.

Friday، December 18، 2009

عروسي تو

خواب ديدم عروس شده بودي
اما رنگ لباست را در خواب ديشبم به ياد نمي‌آورم 
چون که خوابم سياه و سفيد بود و من از اين دو رنگ هراسناکم همواره
براي زن کولي خوابم را گفتم. تعبير خوشبختي داشت، به او پول ندادم، به تو و من فحش داد و رفت
از پيش‌نماز محل، تعبير خواب عروسي تو را پرسيدم و گفت استغفرالله....!
از روانشناسمان که پرسيدم، از کودکيم پرسيد
و هيچ کس نپرسيد که چرا در خواب ديشب، من نبودم
در شب عروسي تو، من خواب بودم
در روياي تو من هيچ‌گاه نبودم




Friday، October 30، 2009

براي وجودم

اين روزهاي سخت پر التهاب و پر اميد 
براي نازنين‌ترين وجود زندگيم 
براي بيماري او 
سخت نگرانم و آشفته 
با  اميدي سترگ در دلم 
براي به‌تر شدن اين خوب خوب زندگيم


Tuesday، October 20، 2009

فراموشي

بارقه‌اي از توبارگي در مذاق اشتياقم تراويد

تو را

و هر چه شبيه توست

در يکتايي حضورت خلاصه مي‌کنم


 

زن را

و هر چه شبيه توست.


 

تا بر عرياني عصيان فريب

پرده‌اي به ضخامت درست‌کرداي بکشم.


 

حاشا بر اين فراموشي عميق!


 

Thursday، October 15، 2009

يک جمله

ظاهر آدم‌ها اصلا باطن آن‌ها را مشخص نمي‌کند.

Tuesday، September 29، 2009

ماندگار

از دوست به يادگار دردي دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم


 

Thursday، September 17، 2009

عشق

عشق، سر از هوس شستن است.

سر به سقف کوتاه آرزوهاي دست نيافتني ساييدن


 

قانع نشدن به فلسفه زنده‌گي نسل‌ها

و دست نيافتن به عرفان وجود تو


 

سرگرداني ابدي ميان تو و بودن و گذر عمر