باران تندي گرفته بود
و من که هميشه عاشق زیر باران رفتن بودم،
واهمه داشتم
که کت شلوار و کيف گرانقيمتي که همراه دارم خيس نشنوند.
تاکسي دربست گرفتم که خيس نشوم
از خودم بدم آمد.
به آقا سرخروي شکمگنده شدن نزديک شده بودم.
امروز هم باران تندي ميباريد
و من
بي آنکه خيس شوم به بهـ.... آمدم
در وسوسه انديشههاي غريزي خودم...
دلم براي خودم تنگ شده است.
Thursday، February 04، 2010
باران گرفته بود
Thursday، January 28، 2010
خواب تو
به راستي دلم براي تو تنگ شده است و تو هيچ گاه نمي خواهی باور کني.
به راستي تمام خريت من اين است.
Wednesday، January 13، 2010
گناه نسيم
بگذار که نسيم در کنج احساس تو با گونههايت همآغوشي کند
اين پنهانترين گناهي است که اشکهايت آن را خواهند شست
Sunday، January 03، 2010
ديباچهاي از درد بر نوشتهاي نا تمام
اين نوشته را تابستان پارسال نوشتم. امروز دفتري را که به بهانه اين نوشته خريده بودم باز کردم تا به جبران اين روزها، اين روزها که پر دردم و بينوشته، خستهام و گسيخته و در ميان دست و پا زدن براي بودن دوباره، گريز يافتن از دگرديسي احساس به غريزه. تا به جبران اين روزها بنويسم. اين روزها که عشق مفهوم تهي خشکسالي عاطفه ميدهد و مرگ از در و ديوار شهر جوانه ميزند و تو در مهآلود توهم وفاداري، غريزهاي را که به وفا، در وفات بــود، به بغض، هستي دادي. اين روزهاي تهيسالي باور، که مردمان سرزمينم آواره خونند و من آوازه خوان درد. و تو، همسان آن زنانگي تنها که نماد جنسيت را بر کاغذ تنهايي، به آب و رنگ رونق دادي تا نيلوفر عشق برويد بر اين برکه رنگ. اين روزهاي تنهايي و تمناي توامان وجود تو، افراط زنانگي تو در خنياگري غم. شبناک ناوجودي من. در هوسناي احساس حساسيت گياه به روزني از نور، اصطکاک مضحک ابر و باران در عبور عبوديت. اين احساس سخت که به سادگي اشک و لبخند وجودم را تسخير کردهاست. خيلي وقت است که روي کاغذ ننوشتهام، چيزي حدود نه يا ده سال. امشب در اين فرصت گذار يکساعتهاي که داشتم، چنان هوس نوشتن در دلم وزيد که بيدرنگ دفتر خريدم براي نوشتن. خيلي وقت بود تهران نبودم، نميدانم چقدر؟! اين روزها که بيشتر تهران ميآيم کمتر تهران هستم. دلم تنگ ميشود. اينجا هزار شهر است. وقتي ميروي در اطراف گلوبندک و بازار، آدمها واقعي هستند. خودشان هستند که به عرياني، خستگي بر پيشاني آنها نقش بستهاست. از نظر ذهني با آنها رابطه بهتري دارم، همان آقارضاي1 کفاش که وقتي کفشهايم را واکس ميزند دوست دارم اين ايستادن و واکس زدن ساعتها طول بکشد و آرام بر صورت خسته و پر غم او بغض کنم و آرام قطره قطره بگريم، برايم از کرورها آقا شکمگتده سرخرو ارزشمندتر است. نميدانم چرا احساس ميکنم که در جواني در روستايشان عاشق دختر کدخدا بوده و بر اساس سرنوشت محتوم همه عشقها که يا نرسيدن است و يا دير رسيدن، حالا آن عشق در ذره ذره وجودش ريشه دوانده و با عشق، سطح مشکي زندگي را به رويه خاکآلود و رنگ و رو ورفته کفشهايم ميسايد. 1-اطراف شهرداري و خيابان بهشت دو تا کفاش هستند که اسم يکي را گذاشتهام آقارضا (همانکه دوستش دارم و اعتقاد دارم که روزي که او کفشهايم را واکس ميزند برايم شگون دارد) و ديگري که چشمهاي سبز دارد و اسمش را گذاشتهام آقا ذبيح. از آنها بازهم خواهم نوشت.
Friday، December 18، 2009
عروسي تو
اما رنگ لباست را در خواب ديشبم به ياد نميآورم
چون که خوابم سياه و سفيد بود و من از اين دو رنگ هراسناکم همواره
براي زن کولي خوابم را گفتم. تعبير خوشبختي داشت، به او پول ندادم، به تو و من فحش داد و رفت
از پيشنماز محل، تعبير خواب عروسي تو را پرسيدم و گفت استغفرالله....!
از روانشناسمان که پرسيدم، از کودکيم پرسيد
و هيچ کس نپرسيد که چرا در خواب ديشب، من نبودم
در شب عروسي تو، من خواب بودم
در روياي تو من هيچگاه نبودم
Friday، October 30، 2009
براي وجودم
براي نازنينترين وجود زندگيم
براي بيماري او
سخت نگرانم و آشفته
با اميدي سترگ در دلم
براي بهتر شدن اين خوب خوب زندگيم
Tuesday، October 20، 2009
فراموشي
بارقهاي از توبارگي در مذاق اشتياقم تراويد تو را و هر چه شبيه توست در يکتايي حضورت خلاصه ميکنم زن را و هر چه شبيه توست. تا بر عرياني عصيان فريب پردهاي به ضخامت درستکرداي بکشم. حاشا بر اين فراموشي عميق!